یکشنبه هفدهم تیر 1386
بخوانيد نقدي تطبيقي از عليرضا كرمي بر مجموعه شعر « اشراق در بي شمسي» :
احمد بيرانوند شاعر جوان خرم ابادي خوب مي داند كه عرفان مولانا در ديوان شمس چه ها آفريده ، هر چند كه اشراق در فلسفه ي عرفان گراي سهرودي نيز شاعرانه است و نثر شاعرانه ي « آواز پر جبرئيل » و « عقل سرخ» خود دريايي از سرودن است.
بازي هاي زباني را بايد از شمس آموخت نه از پست مدرنيست هاي غرب .چرا كه در ادبيات امروز آمريكاپست مدرن ها مات و حيرت زده ي شعر هاي مولوي هر آن چه مي خواسته اند پست مدرن قلمداد كنند ريشه هايش را در شعر پير بلخ يافته اند.
هر دم رسولي مي رسد
جان را گريبان مي كشد
بر دل خيالي مي دود
يعني: به اصل خود بيا
وبيرانوند با الهام از او مي گويد:
من دويدم كه به اصل برگردم
واين است مولانايي كه ما را به اصل خود مي خواند وبيرانوند بي شمسي و اشراق را مي خواهد اين گونه تجربه كند:
دل از دار
دار از دل
دلدار تويي
بگو به پنبه زن ها بزنند
كه ما برقصيم اگر ساز تويي
وشعر مولانا و بازي هاي زباني او:
اي مطرب خوش قاقا،
تو قي قي و من قوقو
تو دق دق و من حق حق
تو هي هي و من هو هو
واين هم بازي زباني بيرانوند:
بيد در باد رقصان
باد در بيد رقصان
رقص در رقص رقصان
بيد در گيسو رقصان
گيسو در...
همين چند سطر براي پريشاني من كافيست
واين پريشاني ها از عرفان شمس ناشي مي شود وبه سوي خورشيدي كه همه هستي را در جذبه مي خواهد ، مي رود.
و آن چه شعر احمد بيرانوند را از ديگرمدعيان پست مدرن ممتاز مي سازد اين است كه او از درد روزگار خود غافل نيست واين گونه نمي پندارد كه حتما بايد از ظاهر ساده و بي معناي شعر به متن معنا پذيري رسيد.
او از حماسه ايستادگي مردم ما در سال هاي جنگ مي گويد و معتقد است :
نخل ها را موج گرفته
و جاي خرما
خمپاره مي دهند
وباز هم اين شعر از رويكرد هاي اجتماعي اوست:
كلنگ زن با چند ضربه مي فهمد
پشت ديوار پر است يا خالي
تو اي دادرس
چگونه سير را از گرسنه تشخيص نمي دهي
و حالت روايي و استفاده از اسطوره ها از ديگر اتفاقات شعر احمد بيرانوند است. از گذشته هاي شعر فارسي از فردوسي ،حافظ ،نظامي و تا شعر امروز كه بيشتر اخوان ثالث از شعر روايي و اسطوره ها استفاده كرده اند و تكرار اين روند اگر بتواند در مقايسه با گذشته هاي شعر فارسي حرفي تازه براي گفتن داشته باشد شايسته تقدير مي تواند باشد.
او در شعري روايي با كمي چاشني عشق ما را درمتن داستان خود مي كشاند:
آهسته بيا
تند بيا
پيوسته بيا
كه در آمدنت شكل «عاشقت شده ام»
شده ام
امشب با مني
فردا شب با مني
بغداد كم آورده ام
كه هزارو يكشب به پايت بنشينم
او ادامه مي دهد و زني را ترسيم مي كند و با تصوير زيباي چادر به دندان گرفتن:
يك لب چادر به دندان بگز
يك دست زنبيل نان
خدا نكند كه بخندي
و به پيوند دوباره ي داستان با اسطوره مي رسيم:
تو پرده بر انداز
من عصمت يوسف كم آورده ام
تو زليخاي زياده بياور
وچكيده ي لحظه هاي ناب فلسفي و شهودي را كه از آن به كاريكلماتور ياد مي شود در شعر بيرانوند مي بينيم:
زنداني چيزي نمي فهمد
فقط به برون فكر مي كند
قفل يك كليد است به درون
وكليد در شعر فارسي سمبل رهايي است وشيخ اشراق سهروردي از عقاب پرشكسته مي گويد كه مي خواهد از چاه غربت غرب به شمس نورها بر گردد واين را شاعر خوب درك كرده است:
تمام مغرب ها در گوشه مشرق است
گوشه را نمي توان نوشت
نمي توان خواند...
وتصوير طبيعت كه در شعر كم باشد به سمت فلسفه ي محض رفتن را رقم مي زند كه شاعر بايد براي آينده فكري بكند ، چرا كه تنها نمونه هاي كوچكي از تاثير طبيعت در شعر او مي بينيم:
زمين كوه شد
كوير شد
مرد ها دل به دريا بستن
زن ها به آبستن
ويا :
وهو هوي باد يك واژه است
كه در شاخ وبرگ درخت
به تكثر رسيده
----------------------------------------------------------
+لازم به ذكر است كه اين نقد در صفحه ي ادبي هفته نامه بامداد لرستان به مسئوليت آقاي عبدالرضا شهبازي چاپ شده و عينا در اين پست گذاشته شد شماره ۳۴۲ مورخ ۵ تیر ۸۶
احمد بيرانوند شاعر جوان خرم ابادي خوب مي داند كه عرفان مولانا در ديوان شمس چه ها آفريده ، هر چند كه اشراق در فلسفه ي عرفان گراي سهرودي نيز شاعرانه است و نثر شاعرانه ي « آواز پر جبرئيل » و « عقل سرخ» خود دريايي از سرودن است.
بازي هاي زباني را بايد از شمس آموخت نه از پست مدرنيست هاي غرب .چرا كه در ادبيات امروز آمريكاپست مدرن ها مات و حيرت زده ي شعر هاي مولوي هر آن چه مي خواسته اند پست مدرن قلمداد كنند ريشه هايش را در شعر پير بلخ يافته اند.
هر دم رسولي مي رسد
جان را گريبان مي كشد
بر دل خيالي مي دود
يعني: به اصل خود بيا
وبيرانوند با الهام از او مي گويد:
من دويدم كه به اصل برگردم
واين است مولانايي كه ما را به اصل خود مي خواند وبيرانوند بي شمسي و اشراق را مي خواهد اين گونه تجربه كند:
دل از دار
دار از دل
دلدار تويي
بگو به پنبه زن ها بزنند
كه ما برقصيم اگر ساز تويي
وشعر مولانا و بازي هاي زباني او:
اي مطرب خوش قاقا،
تو قي قي و من قوقو
تو دق دق و من حق حق
تو هي هي و من هو هو
واين هم بازي زباني بيرانوند:
بيد در باد رقصان
باد در بيد رقصان
رقص در رقص رقصان
بيد در گيسو رقصان
گيسو در...
همين چند سطر براي پريشاني من كافيست
واين پريشاني ها از عرفان شمس ناشي مي شود وبه سوي خورشيدي كه همه هستي را در جذبه مي خواهد ، مي رود.
و آن چه شعر احمد بيرانوند را از ديگرمدعيان پست مدرن ممتاز مي سازد اين است كه او از درد روزگار خود غافل نيست واين گونه نمي پندارد كه حتما بايد از ظاهر ساده و بي معناي شعر به متن معنا پذيري رسيد.
او از حماسه ايستادگي مردم ما در سال هاي جنگ مي گويد و معتقد است :
نخل ها را موج گرفته
و جاي خرما
خمپاره مي دهند
وباز هم اين شعر از رويكرد هاي اجتماعي اوست:
كلنگ زن با چند ضربه مي فهمد
پشت ديوار پر است يا خالي
تو اي دادرس
چگونه سير را از گرسنه تشخيص نمي دهي
و حالت روايي و استفاده از اسطوره ها از ديگر اتفاقات شعر احمد بيرانوند است. از گذشته هاي شعر فارسي از فردوسي ،حافظ ،نظامي و تا شعر امروز كه بيشتر اخوان ثالث از شعر روايي و اسطوره ها استفاده كرده اند و تكرار اين روند اگر بتواند در مقايسه با گذشته هاي شعر فارسي حرفي تازه براي گفتن داشته باشد شايسته تقدير مي تواند باشد.
او در شعري روايي با كمي چاشني عشق ما را درمتن داستان خود مي كشاند:
آهسته بيا
تند بيا
پيوسته بيا
كه در آمدنت شكل «عاشقت شده ام»
شده ام
امشب با مني
فردا شب با مني
بغداد كم آورده ام
كه هزارو يكشب به پايت بنشينم
او ادامه مي دهد و زني را ترسيم مي كند و با تصوير زيباي چادر به دندان گرفتن:
يك لب چادر به دندان بگز
يك دست زنبيل نان
خدا نكند كه بخندي
و به پيوند دوباره ي داستان با اسطوره مي رسيم:
تو پرده بر انداز
من عصمت يوسف كم آورده ام
تو زليخاي زياده بياور
وچكيده ي لحظه هاي ناب فلسفي و شهودي را كه از آن به كاريكلماتور ياد مي شود در شعر بيرانوند مي بينيم:
زنداني چيزي نمي فهمد
فقط به برون فكر مي كند
قفل يك كليد است به درون
وكليد در شعر فارسي سمبل رهايي است وشيخ اشراق سهروردي از عقاب پرشكسته مي گويد كه مي خواهد از چاه غربت غرب به شمس نورها بر گردد واين را شاعر خوب درك كرده است:
تمام مغرب ها در گوشه مشرق است
گوشه را نمي توان نوشت
نمي توان خواند...
وتصوير طبيعت كه در شعر كم باشد به سمت فلسفه ي محض رفتن را رقم مي زند كه شاعر بايد براي آينده فكري بكند ، چرا كه تنها نمونه هاي كوچكي از تاثير طبيعت در شعر او مي بينيم:
زمين كوه شد
كوير شد
مرد ها دل به دريا بستن
زن ها به آبستن
ويا :
وهو هوي باد يك واژه است
كه در شاخ وبرگ درخت
به تكثر رسيده
----------------------------------------------------------
+لازم به ذكر است كه اين نقد در صفحه ي ادبي هفته نامه بامداد لرستان به مسئوليت آقاي عبدالرضا شهبازي چاپ شده و عينا در اين پست گذاشته شد شماره ۳۴۲ مورخ ۵ تیر ۸۶
نوشته شده توسط کلهر در ساعت 13:23 | لینک
|
